نميدانم ...
قلبم را پس گرفته و كوچ كردم ...
قلبم را پس میگیرم و کوچ میکنم ... می خواهم به جایی بروم که نگاهی روی سایه ام سنگینی نکند !
مسافر شهر قلبم كه زود از دل قصه عشق و دل حسرت زده ام پر كشيدي! كاش مي ماندي و اميد و بهانه زنده بودن و زندگي را از من نمي ربودي.كاش سفر نمي كردي تا خانه آرزوهايم فرو نمي ريخت چرا كه با تو رفتن تو آخرين برگ قصه عشق يكسويه مان را مي نويسم و چه تلخ است كه مجبورم بنويسم: تومي روي بدون هيچ ترديدي و بي اينكه نيم نگاهي به من افكني كه پشت شيشه هاي غبار گرفته حسرت با چشماني گريان بر گور آرزو هايم مرثيه سرايي مي كنم.كاش مي دانستي آن كس كه در تو اميد به زندگي را پرورش مي داد خودش محتاج قطره اي از باران محبت بود و با اين خيال رويا گونه كه با تو به سفر رويا هاي دور و دراز سفر مي كند دلخوش بود . من و دل پيمان بسته بوديم كه هر گز عاشق نشويم اما غافل از آنكه به مصداق اي سوخته ي سوختني عشق آمدني بود نه آموختني تو به ميان من و دل شتافتي و عهدمان را شكستي...
و اينك در حالي روانه اي كه وجودم با وجودت همريشه شده چرا تيشه به ريشه اين بيد مجنون مي زني . آن هم ستم با مظلومي كه خودش را فنا و فدا كرد تا در جمع سپر حمايت از تو را در دست بگيرد و بهاي محبت خود را با ايثار پرداخت و با آنكه مي دانست عشق يكسره جز دردسر نيست خود را چون مرداب ساكن كويت كرد تا همچون رود روان باشي ...
تو مي روي اما مي داني كه بي تو غروب زندگي ام هر گز طلوع نمي كند و روح سرد و خشكم جان نمي گيرد و مانند مرده اي متحرك به اميد روز ديداري مجدد سكوت اختيار مي كنم و از ثمره عشق مان مجدد سكوت اختيار مي كنم و از ثمره عشق مان نگهداري مي كنم و چنان پرورشش مي دهم كه چون من زود باور و ساده يا مانند تو سنگدل و نا شكيب نباشد
آن هنگام كه شعله عشق تو زبانه مي كشيد و تمامي روحم را به آتش كشيده بود و از من جز خاكستري بر جاي نگذاشته بود هر گز فكر نمي كردم روزي فرا رسد چون امروز كه به عشق نافرجامم خنده و گريه بزننم چون با روان سوخته شب غم را به روزن روز نمي توان رساند و با قايق شكسته در توفان ها به سفر اقيانوس نمي توان رفت .هر كه آن كند كه نبايد آن بيند كه نشايد...
اين نامه را نوشتم كه شايد قبل از سفرت آن را بخواني شايد كه از اين سوداي بي حاصل بگذري ...
سلام
دوست داشتم فردا آپ بشم اما متا سفانه مسافرم بايد برم ناچارا امروز به ياد فردا آپ مي شم هر كس توي تقويم سالانش يه روزهاي به ياد ماندني داره مثل سالگرد تولد خودش عزيزانش سالگرد يه تجارت موفقيت سالگرد يه آشنايي سالگرد ازدواج و...مهم نيست اين سالگردها چي باشه مهم اينه كه هر سال تو با فرا رسيدن اون روز هنوزم به ياد اومدن اون روز هستي منم مثل هر كس ديگه اي توي تقويم سالانم يه روزهايي را يادداشت كردم كه هر سال منتظر اومدن اون روزام .اما هر يك از اين روزها برام تداعي يك خاطره اند و مهم كه من مثل همه سالگردهاي رسمي اين روزها را هم توي تقويم سالانم ياداشت كردم.
راستی راستی راستی ، روز پدر مبارک باشه .
بزرگترين شهامت زندگي تقليد از ديگران نيست بلكه گذراندن زندگي خود است به هر قيمتي . حتي اگر با گذراندن زندگي خود زندگي از كف برودباز هم ارزشش را دارد زيرا آن گاه روح متولد مي شود. آن گاه كه شخصي براي جان دادن در راه چيزي آماده است در اين فدا شدن دوباره متولد مي شود. تولدي دردناك است كه لازمه اش شجاعت و شهامت است.

زندگي خود را بگذران بدون اين كه اخلاق گرايان پاك دينان موعظه گران و انسانهاي احمق كه تو را پند و اندرز مي دهند آسايش تو را بر هم بزنند.زندگي خود را بگذران. حتي اگر بر خطا باشي گذران زندگي خود بهتر از آن است كه با تقليد از ديگران بر حق باشي زيرا انساني كه با تقليد از ديگران بر حقاست بر خطا ست و انساني كه بر اساس تصميم بر خطاست دير يا زود از خطاي خود درسي خواهد آموخت.آن خطا به رشد او خواهد انجاميد. از آن خطا سود خواهد برد.
تنها كساني مي آموزند كه آماده ي ارتكاب خطا هستند و تنها راه ارتكاب خطا گوش نكردن به ديگران است-برو كار خودت را انجام بده!
دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید. سال های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه ی کوچک بود.
دانه خسته بود از این زندگی ، از این همه گم بودن و کوچکی خسته بود . یک روز رو به خدا کرد و گفت: « نه، این رسمش نیست. من به چشم هیچکس نمی آیم. کاشکی کمی بزرگتر، کمی بزرگتر مرا می آفریدی.» خدا گفت: « اما عزیز کوچکم! تو بزرگی، بزرگتر از آن چه فکر می کنی. حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی. رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده ای. راستی یادت باشد تا وقتی که می خواهی به چشم بیایی، دیده نمی شوی. خودت را از چشم ها پنهان کن تا دیده شوی.»
دانه ي کوچک معنی حرف های خدا را خوب نفهمید اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد. رفت تا به حرف های خدا بیشتر فکر کند.
سالهای بعد دانه ی کوچک، سپیداری بلند و باشکوه بود که هیچکس نمی توانست ندیده اش بگیرد؛ سپیداری که به چشم همه می آمد.
لذت راستي چنان است كه هيچ كس دوست ندارد در رنج دروغ فرو افتد . سادگي راستي چنان است كه هيچ كس دوست ندارد با دروغ پيچيدگي و بغرنجي بيافريند .
يك دروغ كوچك با خود هزارو يك دروغ ديگر مي آورد. زيرا تو مجبور مي شوي از آن د فاع كني و از دروغ نمي توان با حقيقت د فاع كرد . از دروغ فقط با دروغهاي ديگر مي توان دفاع كرد و دروغهاي ديگر نيز در جاي خود نيازمند دروغهايي بيشتر هستند كافي است يك دروغ ساده بگويي تا تمام زندگي ات دروغين و بي اعتبار شود.

حقيقت با خود هدايايي فراوان مي آورد اما تو بايد با مراقبه درهايت را به روي حقيقت بگشايي . هيچ كس نمي تواند حقيقت را به تو بدهد . حقيقت پيشاپيش از جانب خدا به تو بخشيده شده است. چيزي نيست كه بتواني آن را در جايي بجويي .از قبل در تو هست عين وجود توست. تو فقط بايد چند گام كوچك به سوي درون بداري.
رهروي يعني تصميم به يافتن حقيقت خود. يعني تعهد به اين كه" از اين لحظه زندگي ام وقف يافتن حقيقت وجودم خواهد شد." حقيقت چندان دور نيست. فقط يك گام تا آن فاصله است.
پس بهتر است آن را گام نناميم: يك جهش كوچك جهشي از ذهن به بي ذهني.
آشنای سقراط جواب داد: نه برعکس... سقراط گفت: پس تو می خواهی چیز بدی را درباره ی او بگویی اما مطمئن هم نیستی حقیقت داشته باشد. با این وجود ممکن است تو از آزمون عبور کنی چون هنوز یک سوال دیگر باقی مانده که مرحله ی پالایش سودمندی ست. آیا آنچه درباره ی دوستم می خواهی به من بگویی برای من سودمند است؟ جواب داد:نه حقیقتا... سقراط نتیجه گیری کرد: بسیار خوب اگر آنچه می خواهی بگویی نه حقیقت است نه خوب نه سودمند چرا اصلا می خواهی به من بگویی؟ این چنین است که سقراط به چنان مقام والایی رسیده بود اما همین پالایش سه گانه باعث شد که سقراط هیچ وقت به ارتباط بهترین دوستش با همسرش پی نبرد...
فرهنگ ملل درباره پشتکار و اراده:
کره زمین از آن شخص دارای پشتکار است (مثل آلمانی) کسی که با زحمت کار می کند با خوشحالی خواهد خورد (مثل چینی) پای دونده همیشه چیزی به دست خواهد آورد ولو اینکه خار باشد (مثل کانادایی) پای خود را دوست خود گردان (مثل اسکاتلندی) اگر به هنگام جذر نتوانستی ماهی بگیری ، به هنگام مد امتحان کن (مثل امریکایی) اگر یک فلج مادرزاد در مسابقه دو ماراتن برنده نشود ، عیب از پاهای او نیست اشکال در خود اوست (انیشتین) اگر کوهی رویارویم قرار گیرد در نمی مانم چنان میکوشم تا از آن بالا روم یا راهی در درونش بیابم یا از زیر آن تونلی می زنم یا تنها می ایستم و با یاری خداوند به معدنی از طلا تبدیلش می کنم تا اراده ای هست راهی نیز هست (چارلز پویسانت) موفقیت کلید خوشبختی نیست ، خوشبختی کلید موفقیت است . اگر عاشق کاری که انجام می دهید باشید موفق خواهید شد . Success is not the key to happiness , happiness is the key to Success . if you love what you are doing you will be successful . (A. Schweitzer) تسلیم شدن بد ترین شکست نیست ، تلاش نکردن بد ترین شکست است . Defeat is not the worst of failures. Not to have tried is the true failure. (G. E. Woodbery) فرمول خوشبختی ، غرق شدن در چیزهای بی مقدار است. The formula for complete happiness is to be very busy with the unimportant things. (Newton) 
دو مرد در کنار درياچه اي مشغول ماهيگيري بودند . يکي از آنها ماهيگير با تجربه و ماهري بود اما ديگري ماهيگيري نمي دانست .
هر بار که مرد با تجربه يک ماهي بزرگ مي گرفت ، آنرا در ظرف يخي که در کنار دستش بود مي انداخت تا ماهي ها تازه بمانند ، اما ديگري به محض گرفتن يک ماهي بزرگ آنرا به دريا پرتاب مي کرد .
ماهيگير با تجربه از اينکه مي ديد آن مرد چگونه ماهي را از دست مي دهد بسيار متعجب بود . لذا پس از مدتي از او پرسيد :
- چرا ماهي هاي به اين بزرگي را به دريا پرت مي کني ؟ 
مرد جواب داد : آخر تابه من کوچک است !
گاهي ما نيز همانند همان مرد ، شانس هاي بزرگ ، شغل هاي بزرگ ، روياهاي بزرگ و فرصت هاي بزرگي را که خداوند به ما ارزاني مي دارد را قبول نمي کنيم . چون ايمانمان کم است .
ما به يک مرد که تنها نيازش تهيه يک تابه بزرگتر بود مي خنديم ، اما نمي دانيم که تنها نياز ما نيز ، آنست که ايمانمان را افزايش دهيم .
خداوند هيچگاه چيزي را که شايسته آن نباشي به تو نمي دهد .
اين بدان معناست که با اعتماد به نفس کامل از آنچه خداوند بر سر راهت قرار مي دهد استفاده کني .
هيچ چيز براي خدا غير ممکن نيست .
به ياد داشته باش :
به خدايت نگو که چقدر مشکلاتت بزرگ است ،
به مشکلاتت بگو که چقدر خدايت بزرگ است .
کشاورزي الاغ پيري داشت که يه روز اتفاقي ميفته تو ي يک چاه بدون آب . کشاورز هر چه سعي کرد نتونست الاغ رو از تو چاه بيرون بياره . براي اينکه حيون بيچاره زياد زجر نکشه کشاورز و مردم روستا تصميم گرفتن چاه رو با خاک پر کنن تا الاغ زود تر بميره و زياد زجر نکشه .
مردم با سطل روي سر الاغ خاک مي ريختند اما الاغ هر بار خاکهاي روي بدنش رو مي تکوند و زير پاش مي ريخت و وقتي خاک زير پاش بالا مي آمد سعي ميکرد بره روي خاک ها .
روستايي ها همينطور به زنده به گور کردن الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا اومدن ادامه داد تا اينکه به لبه ي چاه رسيد و بيرون اومد .
مشکلات زندگي مثل تلي از خاک بر سر ما ميريزند و ما مثل هميشه دو اتنخاب داريم . اول اينکه اجازه بديم مشکلات ما رو زنده به گور کنن و دوم اينکه از مشکلات سکويي بسازيم براي صعود



دختر نميتوانست باور كند..اون اين كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود

نتیجه: دنیا انگونه هست که تو می بینی

دکتر جواب داد بله و پسرک قبول کرد.پسرک را کنار تختش خواباندند و لوله های تزریق را به بدنش وصل کردند.پسرک به خواهرش نگاه کرد و در حالی که خون از بدنش خارج می شد به دکتر گفت:آیا من به بهشت میروم؟پسرک فکر میکرد که قرار است تمام خون بدنش را به خواهرش بدهند
وقتی که دختره بینا شد دید که دوست پسرش کوره. بهش گفت من دیگه تو رو نمی خوام برو. پسره با ناراحتی رفت و یه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشمای من باش