عشق آمدني بود
مسافر شهر قلبم كه زود از دل قصه عشق و دل حسرت زده ام پر كشيدي! كاش مي ماندي و اميد و بهانه زنده بودن و زندگي را از من نمي ربودي.كاش سفر نمي كردي تا خانه آرزوهايم فرو نمي ريخت چرا كه با تو رفتن تو آخرين برگ قصه عشق يكسويه مان را مي نويسم و چه تلخ است كه مجبورم بنويسم: تومي روي بدون هيچ ترديدي و بي اينكه نيم نگاهي به من افكني كه پشت شيشه هاي غبار گرفته حسرت با چشماني گريان بر گور آرزو هايم مرثيه سرايي مي كنم.كاش مي دانستي آن كس كه در تو اميد به زندگي را پرورش مي داد خودش محتاج قطره اي از باران محبت بود و با اين خيال رويا گونه كه با تو به سفر رويا هاي دور و دراز سفر مي كند دلخوش بود . من و دل پيمان بسته بوديم كه هر گز عاشق نشويم اما غافل از آنكه به مصداق اي سوخته ي سوختني عشق آمدني بود نه آموختني تو به ميان من و دل شتافتي و عهدمان را شكستي...
و اينك در حالي روانه اي كه وجودم با وجودت همريشه شده چرا تيشه به ريشه اين بيد مجنون مي زني . آن هم ستم با مظلومي كه خودش را فنا و فدا كرد تا در جمع سپر حمايت از تو را در دست بگيرد و بهاي محبت خود را با ايثار پرداخت و با آنكه مي دانست عشق يكسره جز دردسر نيست خود را چون مرداب ساكن كويت كرد تا همچون رود روان باشي ...
تو مي روي اما مي داني كه بي تو غروب زندگي ام هر گز طلوع نمي كند و روح سرد و خشكم جان نمي گيرد و مانند مرده اي متحرك به اميد روز ديداري مجدد سكوت اختيار مي كنم و از ثمره عشق مان مجدد سكوت اختيار مي كنم و از ثمره عشق مان نگهداري مي كنم و چنان پرورشش مي دهم كه چون من زود باور و ساده يا مانند تو سنگدل و نا شكيب نباشد
آن هنگام كه شعله عشق تو زبانه مي كشيد و تمامي روحم را به آتش كشيده بود و از من جز خاكستري بر جاي نگذاشته بود هر گز فكر نمي كردم روزي فرا رسد چون امروز كه به عشق نافرجامم خنده و گريه بزننم چون با روان سوخته شب غم را به روزن روز نمي توان رساند و با قايق شكسته در توفان ها به سفر اقيانوس نمي توان رفت .هر كه آن كند كه نبايد آن بيند كه نشايد...
اين نامه را نوشتم كه شايد قبل از سفرت آن را بخواني شايد كه از اين سوداي بي حاصل بگذري ...
سلام
دوست داشتم فردا آپ بشم اما متا سفانه مسافرم بايد برم ناچارا امروز به ياد فردا آپ مي شم هر كس توي تقويم سالانش يه روزهاي به ياد ماندني داره مثل سالگرد تولد خودش عزيزانش سالگرد يه تجارت موفقيت سالگرد يه آشنايي سالگرد ازدواج و...مهم نيست اين سالگردها چي باشه مهم اينه كه هر سال تو با فرا رسيدن اون روز هنوزم به ياد اومدن اون روز هستي منم مثل هر كس ديگه اي توي تقويم سالانم يه روزهايي را يادداشت كردم كه هر سال منتظر اومدن اون روزام .اما هر يك از اين روزها برام تداعي يك خاطره اند و مهم كه من مثل همه سالگردهاي رسمي اين روزها را هم توي تقويم سالانم ياداشت كردم.
راستی راستی راستی ، روز پدر مبارک باشه .
بزرگترين
بزرگترين شهامت زندگي تقليد از ديگران نيست بلكه گذراندن زندگي خود است به هر قيمتي . حتي اگر با گذراندن زندگي خود زندگي از كف برودباز هم ارزشش را دارد زيرا آن گاه روح متولد مي شود. آن گاه كه شخصي براي جان دادن در راه چيزي آماده است در اين فدا شدن دوباره متولد مي شود. تولدي دردناك است كه لازمه اش شجاعت و شهامت است.

زندگي خود را بگذران بدون اين كه اخلاق گرايان پاك دينان موعظه گران و انسانهاي احمق كه تو را پند و اندرز مي دهند آسايش تو را بر هم بزنند.زندگي خود را بگذران. حتي اگر بر خطا باشي گذران زندگي خود بهتر از آن است كه با تقليد از ديگران بر حق باشي زيرا انساني كه با تقليد از ديگران بر حقاست بر خطا ست و انساني كه بر اساس تصميم بر خطاست دير يا زود از خطاي خود درسي خواهد آموخت.آن خطا به رشد او خواهد انجاميد. از آن خطا سود خواهد برد.
تنها كساني مي آموزند كه آماده ي ارتكاب خطا هستند و تنها راه ارتكاب خطا گوش نكردن به ديگران است-برو كار خودت را انجام بده!
دانه ای که سپیدار بود
دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید. سال های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه ی کوچک بود.دانه دلش می خواست به چشم بیاید اما نمی دانست چگونه. گاهی سوار باد می شد و از جلوی چشم ها می گذشت. گاهی خودش را روی زمینه ی روشن برگ ها می انداخت و گاهی فریاد می زد و می گفت: « من هستم ، من این جا هستم. تماشایم کنید.»
اما هیچ کس جز پرنده هایی که قصد خوردنش را داشتند یا حشره هایی که به چشم آذوقه ی زمستان به او نگاه می کردند، کسی به او توجه نمی کرد.
دانه خسته بود از این زندگی ، از این همه گم بودن و کوچکی خسته بود . یک روز رو به خدا کرد و گفت: « نه، این رسمش نیست. من به چشم هیچکس نمی آیم. کاشکی کمی بزرگتر، کمی بزرگتر مرا می آفریدی.» خدا گفت: « اما عزیز کوچکم! تو بزرگی، بزرگتر از آن چه فکر می کنی. حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی. رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده ای. راستی یادت باشد تا وقتی که می خواهی به چشم بیایی، دیده نمی شوی. خودت را از چشم ها پنهان کن تا دیده شوی.»
دانه ي کوچک معنی حرف های خدا را خوب نفهمید اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد. رفت تا به حرف های خدا بیشتر فکر کند.
سالهای بعد دانه ی کوچک، سپیداری بلند و باشکوه بود که هیچکس نمی توانست ندیده اش بگیرد؛ سپیداری که به چشم همه می آمد.
لذت
لذت راستي چنان است كه هيچ كس دوست ندارد در رنج دروغ فرو افتد . سادگي راستي چنان است كه هيچ كس دوست ندارد با دروغ پيچيدگي و بغرنجي بيافريند .
يك دروغ كوچك با خود هزارو يك دروغ ديگر مي آورد. زيرا تو مجبور مي شوي از آن د فاع كني و از دروغ نمي توان با حقيقت د فاع كرد . از دروغ فقط با دروغهاي ديگر مي توان دفاع كرد و دروغهاي ديگر نيز در جاي خود نيازمند دروغهايي بيشتر هستند كافي است يك دروغ ساده بگويي تا تمام زندگي ات دروغين و بي اعتبار شود.

حقيقت با خود هدايايي فراوان مي آورد اما تو بايد با مراقبه درهايت را به روي حقيقت بگشايي . هيچ كس نمي تواند حقيقت را به تو بدهد . حقيقت پيشاپيش از جانب خدا به تو بخشيده شده است. چيزي نيست كه بتواني آن را در جايي بجويي .از قبل در تو هست عين وجود توست. تو فقط بايد چند گام كوچك به سوي درون بداري.
رهروي يعني تصميم به يافتن حقيقت خود. يعني تعهد به اين كه" از اين لحظه زندگي ام وقف يافتن حقيقت وجودم خواهد شد." حقيقت چندان دور نيست. فقط يك گام تا آن فاصله است.
پس بهتر است آن را گام نناميم: يك جهش كوچك جهشي از ذهن به بي ذهني.
دقایقی با سقراط..... (داستان پند آموز)
آشنای سقراط جواب داد: نه برعکس... سقراط گفت: پس تو می خواهی چیز بدی را درباره ی او بگویی اما مطمئن هم نیستی حقیقت داشته باشد. با این وجود ممکن است تو از آزمون عبور کنی چون هنوز یک سوال دیگر باقی مانده که مرحله ی پالایش سودمندی ست. آیا آنچه درباره ی دوستم می خواهی به من بگویی برای من سودمند است؟ جواب داد:نه حقیقتا... سقراط نتیجه گیری کرد: بسیار خوب اگر آنچه می خواهی بگویی نه حقیقت است نه خوب نه سودمند چرا اصلا می خواهی به من بگویی؟ این چنین است که سقراط به چنان مقام والایی رسیده بود اما همین پالایش سه گانه باعث شد که سقراط هیچ وقت به ارتباط بهترین دوستش با همسرش پی نبرد...
سخن بزرگان
فرهنگ ملل درباره پشتکار و اراده:
کره زمین از آن شخص دارای پشتکار است (مثل آلمانی) کسی که با زحمت کار می کند با خوشحالی خواهد خورد (مثل چینی) پای دونده همیشه چیزی به دست خواهد آورد ولو اینکه خار باشد (مثل کانادایی) پای خود را دوست خود گردان (مثل اسکاتلندی) اگر به هنگام جذر نتوانستی ماهی بگیری ، به هنگام مد امتحان کن (مثل امریکایی) اگر یک فلج مادرزاد در مسابقه دو ماراتن برنده نشود ، عیب از پاهای او نیست اشکال در خود اوست (انیشتین) اگر کوهی رویارویم قرار گیرد در نمی مانم چنان میکوشم تا از آن بالا روم یا راهی در درونش بیابم یا از زیر آن تونلی می زنم یا تنها می ایستم و با یاری خداوند به معدنی از طلا تبدیلش می کنم تا اراده ای هست راهی نیز هست (چارلز پویسانت) موفقیت کلید خوشبختی نیست ، خوشبختی کلید موفقیت است . اگر عاشق کاری که انجام می دهید باشید موفق خواهید شد . Success is not the key to happiness , happiness is the key to Success . if you love what you are doing you will be successful . (A. Schweitzer) تسلیم شدن بد ترین شکست نیست ، تلاش نکردن بد ترین شکست است . Defeat is not the worst of failures. Not to have tried is the true failure. (G. E. Woodbery) فرمول خوشبختی ، غرق شدن در چیزهای بی مقدار است. The formula for complete happiness is to be very busy with the unimportant things. (Newton) 
ماهیگیر و ماهی بزرگ
دو مرد در کنار درياچه اي مشغول ماهيگيري بودند . يکي از آنها ماهيگير با تجربه و ماهري بود اما ديگري ماهيگيري نمي دانست .
هر بار که مرد با تجربه يک ماهي بزرگ مي گرفت ، آنرا در ظرف يخي که در کنار دستش بود مي انداخت تا ماهي ها تازه بمانند ، اما ديگري به محض گرفتن يک ماهي بزرگ آنرا به دريا پرتاب مي کرد .
ماهيگير با تجربه از اينکه مي ديد آن مرد چگونه ماهي را از دست مي دهد بسيار متعجب بود . لذا پس از مدتي از او پرسيد :
- چرا ماهي هاي به اين بزرگي را به دريا پرت مي کني ؟ 
مرد جواب داد : آخر تابه من کوچک است !
گاهي ما نيز همانند همان مرد ، شانس هاي بزرگ ، شغل هاي بزرگ ، روياهاي بزرگ و فرصت هاي بزرگي را که خداوند به ما ارزاني مي دارد را قبول نمي کنيم . چون ايمانمان کم است .
ما به يک مرد که تنها نيازش تهيه يک تابه بزرگتر بود مي خنديم ، اما نمي دانيم که تنها نياز ما نيز ، آنست که ايمانمان را افزايش دهيم .
خداوند هيچگاه چيزي را که شايسته آن نباشي به تو نمي دهد .
اين بدان معناست که با اعتماد به نفس کامل از آنچه خداوند بر سر راهت قرار مي دهد استفاده کني .
هيچ چيز براي خدا غير ممکن نيست .
به ياد داشته باش :
به خدايت نگو که چقدر مشکلاتت بزرگ است ،
به مشکلاتت بگو که چقدر خدايت بزرگ است .
از مشکلات زندگی ناامید نشوید!
کشاورزي الاغ پيري داشت که يه روز اتفاقي ميفته تو ي يک چاه بدون آب . کشاورز هر چه سعي کرد نتونست الاغ رو از تو چاه بيرون بياره . براي اينکه حيون بيچاره زياد زجر نکشه کشاورز و مردم روستا تصميم گرفتن چاه رو با خاک پر کنن تا الاغ زود تر بميره و زياد زجر نکشه .
مردم با سطل روي سر الاغ خاک مي ريختند اما الاغ هر بار خاکهاي روي بدنش رو مي تکوند و زير پاش مي ريخت و وقتي خاک زير پاش بالا مي آمد سعي ميکرد بره روي خاک ها .
روستايي ها همينطور به زنده به گور کردن الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا اومدن ادامه داد تا اينکه به لبه ي چاه رسيد و بيرون اومد .
مشکلات زندگي مثل تلي از خاک بر سر ما ميريزند و ما مثل هميشه دو اتنخاب داريم . اول اينکه اجازه بديم مشکلات ما رو زنده به گور کنن و دوم اينکه از مشکلات سکويي بسازيم براي صعود
دوست مرد بهتر است يا دوست زن !
یه شب خانوم نمی ره خونه
فردا صبح در بازگشت به خونه آقا از خانومش سوال می کنه که دیشب کجا بودی ؟
خانوم هم جواب می ده که خونه ی یکی از دوستام بودم !!!
آقا بلافاصله بعد ازین جواب به 10 تا از بهترین دوستان خانومش تلفن می کنه و ازشون سوال می کنه که آیا خانومش دیشب پیش اونا بوده یا خیر ؟
همگی دوستان خانومه جواب می دن نه !!!!!
خب به همین راحتی می تونیم پی ببریم که خانوم ها دوستان خوبی نیستن و هیچ وقت نمیشه روشون حساب کرد
اما حالا چرا آقایون دوستان خوبی هستن و همیشه می تونین روشون حساب کنین

چند وقت بعد از این ماجرای آقا و خانومه !!!
آقا یه شب خونه نمی ره
و فردای اون شب در بازگشت به خونه این بار خانومه از آقا سوال می کنه که دیشب کجا بودی ؟
آقا بلافاصله جواب می ده که : خب، پیش یکی از دوستام بودم !!!
و خانوم بلافاصله به 10 تا از بهترین دوستای آقا زنگ می زنه و می گه که :
آیا آقا دیشب پیش اونا بوده یا خیر ؟
8 تا از دوستای آقا می گن که آره !!!!! آقا دیشب پیش ما بوده
و 2 تا هم می گن که هنوز هم پیش ماست !!!!! لووول
به همین راحتی می تونین نتیجه بگیرین که دوستان مرد خیلی قابل اعتماد تر هستن و همیشه می شه روشون حساب کرد.
مردی عاقل
عاقلی بر اسب، می آمد سوار / در دهان خفته ای، میرفت مار
آن سوار، آن را بديد و میشتافت / تا رماند مار را، فرصت نيافت
سوار چون فرد عاقلی بود اول چند کشيده جانانه بر فرد خوابيده زد.
چونک از عقلش فراوان بد مدد / چند دبوسی قوی بر خفته زد
خوابيده با تعجب بيدار شد که چرا اين کشيده ها را خورده ولی تا به خودش بجنبد با ضربات پياپی سوار رو به رو شد که با تحکم و زور او را به زير يک درخت سيبی کشانيد که در زير آن سيب های پوسيده بسياری ريخته شده بود. سوار گفت که ازين سيب های پوسيده بخور و گرنه بيشتر تنبيه می شوی! و مرد ناچاراً چندان خورد که ديگر معده اش تاب و توان نداشت و سيب های پوسيده از دهانش بيرون میريخت .
سيب چندان مرد را، در خورد داد / کز دهانش، باز بيرون می فتد

مرد بدبخت دائم نفرين میکرد که: « ای مرد سوار، تو از وضعت پيداست که آدم با شخصيتی هستی، من به تو چه کردم که اين طور بلا بر سرم می آوری، اقلاً يکباره تيغ بردار و هلاکم کن! خدايا، تو خودت اين مرد را هلاک کن و مکافاتش را بده » و از اين حرفها ... که سوارکار گفت: " الان وقتش رسيده که در اين صحرا بدوی تا نفست در بيايد! "
هر زمان میگفت او، نفرين نو / اوش میزد، کاندرين صحرا بدو
مرد میدويد و سوارکار هم سوار بر اسب با تازيانه او را وادار به دويدن بيشتر میکرد. مرد بدبخت چندين بار افتاد و بلند شد و در صحرای پر از خار هزاران زخم ديد ولی چارهای نداشت، چون ايستادن با چوب خوردن يکی بود. مرد آن قدر دويد تا از نفس افتاد، در اين هنگام حالت قی بر او غالب شد و در نتيجه هر چه که خورده بود همراه با آن مار از معدهاش بيرون زد. مرد چون آن مار را ديد همه ماجرا را فهميد و به سوارکار عاقل سجده نمود.
چون بديد از خود، برون آن مار را / سجده آورد، آن نکو کردار را
مرد به خاطر این کار از لطف امیر تشکر کرد و از او به خاطر تمام نفرینها و اعتراض هایی که کرده بود، معذرت خواست، ولی يک راز را به عنوان سوال مطرح کرد که: " ای سوار عاقل، چرا تو از اول ماجرا را برای من نقل نکردی که من بدانم قضيه چيست تا خودم با کمال ميل با تو همکاری بکنم و اينقدر هم به تو توهين نمی شد؟ "
شمه ای زين حال، اگر دانستمی / گفتن بيهوده، کی تانستمی
ليک خامش کرده، می آشفتی / خامشانه، بر سرم می کوفتی
مرد عاقل پاسخ داد: " اگر من میگفتم که مار، در معده تو است تو خودت سکته می کردی و ترس قاتل جانت میشد و ديگر تاب و توانی برای اين همه تلاش و کوشش نداشتی، پس من ناچار به پرورش ناگفتنی تو بودم . "
گفت اگر من گفتمی، رمزی از آن / زهره تو آب گشتی، آن زمان
گر ترا من گفتمی، اوصاف مار / ترس از جانت، بر آوردی دمار
اين حکايتی است که از سوی مولانا در دفتر دوم مثنوی معنوی (1945 - 1890) نقل شده است، داستان " رنجانیدن امیری خفته ای را که مار در دهانش رفته بود ". من از اين داستان ياد گرفتم که هميشه در مقابل " پيران دانا " صبور باشم. امکان ندارد آنان بی دليل دستوری بدهند.
نه! نه! نگوئيد امروزه قصه " پيران راهنما " ديگر به سر آمده است. بله، بله، بايد گشت و " پير " را يافت، البته حاصل تمام گشتن من در طول زندگيم اين بوده که: اين " پير " است که ما را پيدا می کند نه اين که ما او را پيدا کنيم به عبارتی ما بايد چنان شويم که او به دنبال ما بيايد. ما جوان هستيم و تجربه لازم را نداريم ولی او " پير دانا " ست و اگر ببيند ما استعداد لازم را داريم از ما دريغ نمیکند. پس به اميد " پيدا شدن ".
باز هم عشق واقعی
تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نياز فوري به قلب داشت..از پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني كه من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني..ولي اين بود اون حرفات..حتي براي ديدنم هم نيومدي...شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد...
چشمانش را باز كرد..دكتر بالاي سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دكتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت كنيد..درضمن اين نامه براي شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاكت ديده نميشد. بازش كرد و درون آن چنين نوشته شده بود:
سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)

دختر نميتوانست باور كند..اون اين كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود
آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره هاي اشك روي صورتش جاري شد..و به خودش گفت چرا هيچوقت حرفاشو باور نكردم...
بیمارستان
روزها و هفته ها سپری شدند و تا اینکه روزی مرد کنار پنجرهاز دنیا رفت و مستخدمان بیمارستان جسد او را از اتاق بیرون بردند.مرد دیگر که بسیار ناراحت شده بود تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند.پرستار این کار را انجام داد.مرد به آرامی و با درد بسیار .خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیاندازد.بالاخره می توانست آن منظره زیبا را با چشمان خودش ببیند.ولی در کمال تعجب با یک دیوار بلند رو به رو شد!
مرد متعجب به پرستار گفت که هم اتاقیش همیشه مناظر دل انگیزی را از پشت پنجره برای او توصیف می کرده است.پرستار پاسخ داد:ولی آن مرد کاملا نا بینا بود

نتیجه: دنیا انگونه هست که تو می بینی
صافی کودکان

دکتر جواب داد بله و پسرک قبول کرد.پسرک را کنار تختش خواباندند و لوله های تزریق را به بدنش وصل کردند.پسرک به خواهرش نگاه کرد و در حالی که خون از بدنش خارج می شد به دکتر گفت:آیا من به بهشت میروم؟پسرک فکر میکرد که قرار است تمام خون بدنش را به خواهرش بدهند
چی بگم ، خودتون قضاوت کنید
وقتی که دختره بینا شد دید که دوست پسرش کوره. بهش گفت من دیگه تو رو نمی خوام برو. پسره با ناراحتی رفت و یه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشمای من باش

